در بیمارستان ا
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 10:30
از استاد برایت هر چه بگویم کم گفته ام اینجا آنقدرها که شنیده ای خاص نیست، اما آدمهایی دارد که خاصند....مثل دکتر ک. که با عشقی عمیق از استادش صحبت میکرد، میگفت اگر روزی استاد شدی، طوری با دانشجویت برخو
ادب از که آموختی....
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 10:30
تو میتوانی با کوچک کردن و تخریب اعتماد به نفس یه نفر اون رو از همه علاقه ش خسته کنی، راه راحتی برای حل مسئله ست.....وقتی خیلی کوچیک بشه، دیگه حرفی نمیزنه و اعتراضی هم نداره تو میتوانی در حالی که با ا
از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 10:30
خیلی مانده....خیلی زیاد هنوز میدانم که هیچ نمیدانم تا دانا شدنم خیلی مانده آدم وقتی نمیداند، بیشتر حرف میزند و ادعاها میکند و تکبر دارد میگویند اگر چیزی را واقعا بخواهی آن را میابی و به آن میرسی میگویند جوینده یابنده است نمیدانم واقعا کاش به حدی از پختگی برسم که غرور بادم نکند و ضربه پذیر از سوزنی ب...
راستگو باش
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 10:30
راستش را بگو دلم برای فقیرها میسوزد....دل است،سنگ و آجر نیست حس میکنم با یک بحران سخت دست و پنجه نرم میکنند اما یک سری فقیرنما هستند که باعث شده حتی بترسیم به فقرای واقعی کمک کنیم کاش حداقل اینجا یکی را خود خدا چشم بصیرت میداد در این دوراهی می ایستیم ایکاش راهی بیابم
تشنه ای بر لب چاه
-
تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 14:33
پرده اول.... اتاق عمل هستم....هوا مطبوع....عصر زیبای دل انگیز اردیبهشتی.... خسته از درمانگاه....حرف از کنسل شدن سه بیمار است.... ب&#
حتی باور کردنش هم مشکل بود
-
تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 14:33
قبول شدم.در امتحانی که مطمئن بودم ردم کرده اند قبول شدم.... و انگار خدا میخواست بار دیگر نشانم بدهد که دست دیگر
خوش میگذره.....
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 22:11
چقدر حرف قشنگی زد....گفت زنگی خیلی زیباست و خوش میگذرهگفت کاری رو انجام بده که بهش علاقه داری....شغلت رو چیزی انتخاب کن که دوست داریگفت به خنکی آب توی گرما فکر کن....درکش کن .....بهش توجه کن....ببین چقدر خوبهگفت به ایستادن کنار بخاری گرم فکر کن.....به غذایی که میخوری....اصلا یه سنگ را لمس کن....اون ...
تیغ جراح
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 8:18
املا مینویسم....کم غلط هم نیست....اما دو راه دارم: یا باهر آنچه دقت دارم بنویسم اگر چه بی غلط نباشد.....یا ننویسم و بی خیال دنیا بشوم و لذت تمام نوشتنهایی که شاید گاهی یک لبخند بر لبانی بنشاند چقدر از زمین خوردن بترسم؟!
حرف حساب
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 8:18
گوشیم زنگ میخورد....شماره ای ناشناس....با تردید بی صدایش میکنم و زل میزنم به مرد میانسالی که روبرویم نشسته تا از بیماریش بگوید.....مردم دارند در میزنند و گاهی در را باز میکنند و می گویند چقدر طول کشید....زود ببینش مرد میگوید چند ساعت پشت در نشسته ام تا ده دقیقه بیایم اینجا، بیماریم را شرح دهم....عجب...
انصاف داشته باش
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 8:18
75 بیمار داشتم....ناهار قاضی دیشب گرفته بود....نماز همانجا در اتاق معاینه....و یک چایی....کل استراحت همین بود شاید قرار نبود همه را ببینم....روزی 30 تا کافی ست....اتاق عمل نداشتم....نشستمنشستند 74 بیماری که مدارا کردند.... معطل شدند اما رعایتم را کردند....حتی بعضی ها تشکر کردند... حتی بعد از نماز بی...
تنها شفا دهنده خداست....
-
تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 2:20
روزهایی رسیده که اونقدر از بیماری بیماران دلتنگ بودم و آشفته، که از هر چی پزشکی هست سیر شدم و امروز یکی از اون روزها بود.....خدا کنه پسر بچه مرغ خورده خوب شود و زنده بماند هنوز هم از بینی های کج بعد شکستگی در امان نیستم....از خونریزی های لوزه....از ترس عصب در ماستوئید....از همه آنچه در کتابها با احت...
سال سوم....
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 19:01
در اواسط سال سوم طرح هستم، روزهایی که زندگی را سپرده ایم به حال خودش....یک جوری روی کاغذ کشیده می شود که تصورش را هم نمی کرده ایم....این نقاشی را سالها پیش نکشیده بودم و الان مثل کودکی در حال بازی در یک قطار به منظره ها نگاه می کنم....گاهی همانطور که دوست داری و گاهی هم نه رمضان گرم آسان تر از تصور ...
بیش از همیشه دعا میخواهم
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:25
یک جایی از دنیا ایستاده ام که عمیقا نگران سلامتی و زنده ماندن و خوب زنده ماندن بیمارم هستم....و هیچ کوتاهی در حقش نکرده ام ، اما حالش طوری شده که خیلی ها دیگر امید خاصی ندارند و حالا ما نشسته ایم به انتظار معجزه ای از دستان همیشه توانمند خدا.... دوست دارم درک ناتوانیم را....جایی که خدا توانمندیش را ...
اگر خدا بخواهد امروز بمیرم، بهترین روز است ....
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:25
امروز را در خانه نشسته ام....همینجا... صبح خواب بیمارم را دیدم و گریه کردم...دلم هوای معجزه می خواهداگر ل بودم الان انبوه آدمها بود که در میزدند یا شلوغ می کردند یا ..... امروز در خانه ام....نگرانی سودی نمی دهد....ایستادن و نشستن سودی نمی دهد از توان جسمی ای که با خمودی ذهنی بی حاصل شود لذت نمی برم....
دنیا محل گذر است
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:25
می گویند می توانم بیرون از ل هم کار کنم....و حالا نمی دانم باید بخاطر بسپارم روزهایی را که بیقراری می کردم و دلم نمی خواست ثانیه ای در ل بمان و دلم میخواست جاده برفی شود و راهمان بسته باشد برای رفتن به ل....یا باید بخاطر بسپارم روزی را دیدم پرده گوش بیمار چه زیبا گرفته است و از لطف خداوند شادمان شدم
شب یلدا بخیر
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:25
کمی دور هستم، کنار شوفاژ،روی یک تخت چوبی،با یک ملحفه گل گی، توی یک اتاق نه چندان کوچک،پشت پنجره ای برفی، با صدای دوردست مردی که نی میزد و آنها که بی پروا بلند صحبت میکنند امشب هم خانه نیستم...مثل خیلی شبهای دیگرامشب هم کنارتان نیستم....مثل خیلی شبهای دیگر امشب هم باید صبح بشود....مثل خیلی شبهای دیگر...
یادت نرود زنده ای و راحت آب از گلویت پایین رفت
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:25
کم کم دارد میشود دو سال....از آن زمان که تشخیص قطعی سرطان زبان برایشان مطرح شد و هنوز به همراه همسر مهربانش چند وقتی یکبار سرم میزند، و چشمهای نگران همسرش از احتمال عود، و تلخی عوارض شدید پرتودرمانی، و تردید من در ان خط سفید محل سرطان قبلی از عود، که پنهانش میکنم....امشب با بعضی پزشکها دور هم نشستی
دلبستگی...
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:25
خیلی جاها را دوست ندارم.....یه جورایی باهاش کیفور نمیشم....دلم می خواد یه روزایی باشه که از خواب بیدار بشم....بیمارستان نروم.... به هیچ چیزی فکر نکنم.... به هیچ دغدغه ای.... اما آدمهایی هستند که بودن در کنارشون برام یه حس خوب داره ....مثل همین کمک جراح امروز: خوشحال بود که دوستش مجبور نشده سر عمل ک
نوروزی دیگر
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:25
ل هستم....هوا مطبوع....عید آمده.... اینجا شهر رنگ و بوی عید دارد.....لباس نو....مهمانها....رنگ بهار همه چیز تکراریست به جز مهربانی
دست دست دیگری ست....
-
تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 15:25
میدانم منتظر کدام بیمار در درمانگاه هستم....توی دلم میگویم خدایا بازم رحمم کن....خوب باشه....می آید....خیلی بهتر از تصورم....آرام توی دلم یاد لطف او می افتم مادری با سه کودک می آید داخل اتاق....دختربچه اش کنارم نشسته....مهربان اما کم سن....از آنها که با درد کوچکی آشفته میشوند و دیگر قابل کنترل نیستن